تبليغاتX
عشق دست نيافتني
فراموش شده

        

 

چه کار کردي ؟؟

چه کردی با من؟...

میخواهم بنویسم...

اما از چه ؟ از کی ؟ و برای چی؟...

وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست...

اما برای شنیدن چه کلامی؟...

می خواهم بنویسم...

از تو....

از این نیامدن و قصد رفتن کردنت....

می خواهم بنویسم اما دستهایم می لرزد...

چه کردی با من؟...

چه خواستم ز تو که دریغ میکنی؟

چه خواستی که نکردم؟...

غم نبودنت به جانم نیشتر میزند ...

اما درمانی نیست که به مقابلش روم...

آخر تو تنها امید بودی ... تنها دعای شبانه ام

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 11 قبل از ظهر  توسط زيبا  | 

منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست می دارم

تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را، آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی . یا خدایی، میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را.  بجو مارا،  تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم،  آهسته میگویم، خدایی، عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم. تویی والاترین مهمان دنیایم.

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم، بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی، ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟  رها کن آن خدای دور

آن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را.

این منم پروردگار مهربانت. خالقت. اینک صدایم کن

 مرابا قطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو، جزمن کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن.

بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد


سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 5 بعد از ظهر  توسط زيبا  | 

 
دوستان عزیزم سلام
سال نو مبارک
 
6دقیقه همه ی کارهایتان را کنار بگذارید. این مساله کاملاً
واقعیت دارد، حتی اگر خرافاتی، کافر یا بی ایمان نباشید .
 
۱- به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با
شادمانی انجام دهید.
۲- با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید.
برای اینکه وقتی پیرتر می شوید، مهارت های مکالمه ای مثل
دیگر مهارت ها خیلی مهم می شوند.
۳- همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که
دارید خرج نکنید و یا همان قدر که می خواهید نخوابید.
۴- وقتی می گویید : دوستت دارم ، منظورتان همین باشد.
۵- وقتی می گویید : متاسفم ، به چشمان شخص مقابل نگاه کنید. 
۶- قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید .
۷- به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید .
۸- هیچ وقت به رؤیاهای کسی نخندید. مردمی که رؤیا ندارند هیچ
چیز ندارند. 
۹- عمیقاً و با احساس عشق بورزید. ممکن است آسیب ببینید
ولی این تنها راهی است که بطور کامل زندگی می کنید.
۱۰- در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید .
۱۱- مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید.
۱۲- آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید.
۱۳- وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ
دهید، لبخندی بزنید و بگویید : چرا می خواهی این را بدانی؟
۱۴- به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیت های بزرگ
مستلزم ریسک های بزرگ هستند.
۱۵- وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید : عافیت باشد.
۱۶- وقتی چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از
دست ندهید .
۱۷- این سه نکته را به یاد داشته باشید : احترام به خود، احترام
به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن.
۱۸- اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند.
۱۹- وقتی متوجه می شوید که اشتباهی مرتکب شده اید، فوراً
برای اصلاح آن اقدام کنید .
۲۰- وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن
را در صدای شما می شنود .
۲۱- زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید .
 
یک دوست واقعی کسی است :
که دست شما را بگیرد و قلب شما را لمس کند.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 11 قبل از ظهر  توسط زيبا  | 

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا كردم

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

پس ازِ یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید

با حسرت جدا كردم                          

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم

گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس

غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم

نمی دانم چرا ؟

نمی دانم چرا ؟ شاید خطا كردم

و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی

نمی دانم كجا ، تا كی ، برای چه ،

نمی دانم چرا ؟

شاید به رسم و عادت پروانگی مان

باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

با تشکر از دوست مهربونم که این متن رو واسم ارسال کرد

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 11 قبل از ظهر  توسط زيبا  | 

 

آنقــدر از مقابل چشـمان تو رد شــدم


تا عاقــبت ســـتاره شـناسی بلد شـدم


                         منظومه ای برابر چشمم گشوده شد


                         آنشـب که از کـنار تـو آرام رد شـدم


گـــم بودم از نـگـاه تمــــام ســــتارگان


تا اینکه با دو چشم سیاهت رسد شدم ...

 

          شاید به حکم جاذبه

                      شاید به جرم عشق

                                در عمق چشمهای تو

                                           حــبس ابد شــــدم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 6 بعد از ظهر  توسط زيبا  | 

 

درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند

معنی کــور شدن را گره ها میفهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پائین

قـصه تلخ مـرا ، سرسره ها میفهمند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 12 بعد از ظهر  توسط زيبا  | 

  

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب ،

آب در حوض نبود.

ماهیان می گفتند:

هیچ تقصیر درختان نیست.

ظهر دم کرده ی تابستان بود،

پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید، آمد اورا به هوا برد که برد

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب،

برق از پولک ما رفت که رفت.

ولی آن نور درشت،

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او، پشت

چین های تفاغل میزد،

چشم ما بود.

روزنی بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن

و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است.

باد می رفت به سروقت چنار.

من به سروقت خدا میرفتم

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 12 بعد از ظهر  توسط زيبا  | 

 

خدا گفت زمین سردش است، چه کسی میتواند زمین مرا گرم کند؟

لیلی گفت من

خدا شعله ای به او داد

لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت و سینه اش آتش گرفت

خدا لبخند زد و لیلی هم خندید

خدا گفت شعله را خرج کن و زمینم را به آتش بکش

لیلی خودش را به آتش کشید

خدا سوختنش را تماشا می کرد

لیلی گر می گرفت و خدا لذت می برد

لیلی می ترسید ؛ می ترسید آتشش تمام شود

لیلی چیزی از خدا خواست

خدا آن را اجابت کرد

مجنون سر رسید و مجنون هیزم آتش لیلی شد

آتش زبانه کشید ؛ آتش ماند و زمین خدا گرم شد

خداگفت اگر لیلی ومجنون نبودند

زمین من همیشه سردش بود ....

                  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 12 بعد از ظهر  توسط زيبا  | 

 

 

 

 

     درد

 

                   را از هر طرف که بخوانی

 

                                      درد است

 

        امان از درمان

 

                                 که وارونش نامرد است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 3 بعد از ظهر  توسط زيبا  | 

 

تو که در باور مهتابی عشق ، رنگ دریا داری ،

فکر امروزت باش

به کجا مینگری ؟ زندگی ثانیه ایست

وسعت ثانیه را میفهمی ؟

میشود مثل نسیم ، بال در بال پرستو ، بوسه بر قلب شقایق بزنیم ...

هیچ کس تنها نیست .

ما خدا را داریم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 11 قبل از ظهر  توسط زيبا  |